سعدى

20

بوستان ( فارسى )

برفت از من آن روزهاى عزيز * بپايان رسد ناگه اين روز نيز چو دانشور اين درّ معنى بسفت * بگفت اين كزين به محالست گفت در اركان دولت نگه كرد شاه * كزين خوبتر لفظ و معنى مخواه 430 كسى را نظر سوى شاهد رواست * كه داند بدين شاهدى عذر خواست بعقل ار نه آهستگى كردمى * بگفتار خصمش بيارزدمى بتندى سبك دست بردن بتيغ * بدندان برد پشت دست دريغ « 1 » ز صاحب غرض تا سخن نشنوى * كه گر كار بندى پشيمان شوى نكونام را جاه و تشريف و مال * بيفزود و ، بدگوى را گوشمال 435 بتدبير دستور دانشورش * بنيكى بشد نام در كشورش بعدل « 2 » و كرم سالها ملك راند * برفت و نكونامى از وى بماند چنين پادشاهان كه دين‌پرورند * ببازوى دين‌گوى دولت برند از آنان نبينم درين عهد كس * وگر هست بو بكر سعدست و بس بهشتى درختى تو اى پادشاه * كه افكنده‌اى سايه يك‌ساله راه 440 طمع بود از بخت نيك‌اخترم * كه بال هماى افكند بر سرم خرد گفت دولت نبخشد هماى * گر اقبال خواهى درين سايه آى خدايا برحمت نظر كرده‌اى * كه اين سايه بر خلق گسترده‌اى دعاگوى اين دولتم بنده‌وار * خدايا تو اين سايه پاينده دار * * * صوابست پيش از كشش بند كرد * كه نتوان سر كشته پيوند كرد 445 خداوند فرمان و راى و شكوه * ز غوغاى مردم نگردد ستوه سر پر غرور از تحمل تهى * حرامش بود تاج شاهنشهى نگويم چو جنگ آورى پاى دار * چو خشم آيدت عقل بر جاى دار تحمل كند هركه را عقل هست * نه عقلى كه خشمش كند زيردست چو لشكر برون تاخت خشم از كمين * نه انصاف ماند نه تقوى نه دين 450 نديدم چنين ديو زير فلك * كه از وى گريزند چندين « 3 » ملك * * * نه بر حكم شرع آب خوردن خطاست * وگر خون بفتوى بريزى رواست

--> ( 1 ) . اين بيت در بعضى از نسخ نيست . ( 2 ) . بعزّ . ( 3 ) . چند .